ما پیروز این میدان یم!

June 11th, 2009

 

ما پیروز این میدان ایم، هركه هرچه می خواهد بگوید. ما همان ملتی هستیم كه این روزها در خیابان ها می بینید نه آنی كه از دهان این و آن به یاوه می شنوید. ما این روزها در خیابان ها حاضریم، شاید همان هایی باشیم كه دارند مچ بند سبز پخش می كنند یا همان هایی كه دارند با مردم حرف می زنند، و آن هایی كه تراكت در دست دارند. می توانیم روی ماشین ها پوستر بچسبانیم یا به شیشه مغازه ها. شاید توی زنجیره انسانی دست دوستان مان را گرفته باشیم و زیر باران بهاری مصممانه ایستاده باشیم، شاید هم زیر باران مشغول گفتن هزارباره توصیه های صیانت از آرای ستاد مهندس باشیم. آن پیرزن و پیرمردی كه با امید جوان ترها را نگاه می كنند، و آن مغازه داری كه با خرج خودش تراكت ها را تكثیر می كند، همان راننده ای كه گواهی نامه اش را گرفته اند و باز هم عكس میرحسین را می خواهد…

آری ما همه اینهاییم. ما خیابان ها و آدم ها را، همه شهر را، سبز كرده ایم. ما هستیم و بودن مان را به رخ شهر كشیده ایم. آرام و مطمئن از كنار همه توهین ها و ناسزاها رد می شویم و خم به ابرو نمی آوریم. شعارهای تند و عجیب نمی دهیم. همه می دانیم چه می خواهیم، صداقت می خواهیم و راستگویی، شفافیت و مدیریت. خسته شده ایم از دروغ، از بی اخلاقی. هستیم، آرام، مطمئن و قدرتمند. لبخند می زنیم به حماقت كسانی كه عكس های مهندس را پاره می كنند، اینها چه می خواهند بكنند با تصاویر حك شده در ذهن ما؟ سبز در ذهن و زبان ما یعنی آشتی، یعنی لبخند، یعنی اعتماد، یعنی همیاری و همدلی .سبز یعنی شور جاری در رگ های ما، صبر جاری در لحظات ما، یعنی ایستادگی جاری در ایمان ما… آری این روزها ماییم كه میان داری می كنیم، قدم در راه گذاشته ایم و می دانیم كه راه دشوار است، اما ایران را سراسر سبز می خواهیم… ما پیروز خواهیم شد، می دانم!

باز هم جوانه می زنیم

June 1st, 2009

 

باز هم جوانه می زنیم، و این بار می ایستیم به پایش. هیچ جوانه ای بی آفتاب و آب، بی خاك و باغبان، نمی بالد. باز هم جوانه می زنیم…

 

«پیش از آنكه مامون خلیفه‌ی عباسی به حرمت علی‌ابن موسی‌الرضا رنگ سبز بپوشد و همه‌ را به پوشیدن جامه‌ و دستار سبز بخواند، شعار بسیاری از مردمان به ویژه ایرانیان با رنگ سیاه و پرچم سیاه و جامه‌ی سیاه نموده می‌شد كه نشان سوگواری بر شهیدان كربلا  و بسیار شهیدان گمنام دیگر بود[1]

رنگ سیاه از یك سو نشانه‌ی سوگواری بر شهیدان بود و از سوی دیگر نشانه‌ی اعتراض ایرانیان به حكومت بنی‌امیه بود كه قاتلان خاندان رسول بودند. ابومسلم خراسانی هم كه رهبر جنبش سیاه جامگان علیه بنی امیه بود، قیام خود را با شعار سیاه آشكار كرده بود[2] و از آن پس خلفای بنی‌عباس كه خود را وام‌دار سیاه جامگان می‌دیدند به ناگزیر رنگ سیاه را شعار رسمی خلافت خویش قرار داده بودند.

تغییر شعار سیاه به سبز، كه به دوران ولایتعهدی امام رضا در خراسان اتفاق افتاد، معنای دیگری هم داشت، یعنی كه دوران سوگواری به سر رسیده، یعنی كه پس از چند قرن سكوت و خاموشی و مرگ مردان شایسته، حالا قرار است فرزند شایسته‌ای از خاندان رسول به عرصه‌ی سیاست و زعامت وارد شود. و این گونه بود كه همه‌ بزرگان و امیران با امام رضا بیعت كرده بودند و عهد وفا داری بسته بودند.

این داستان شعار سبز كه اكنون برای میر حسین موسوی رقم زده شده است، مرا به یاد آن وقایع تاریخی انداخت. نمی‌دانم كه این شعار از جهت تاریخی بودنش، آگاهانه انتخاب شده است یا نه، اما به هرحال برای روزگار ما و شرایطی كه ما در آن هستیم، بسیار معنی‌دار می‌نماید. برای ما هم انگار  زمان آن رسیده كه جامه‌ی سیاه از تن بیرون كنیم و با رنگ سبز كه نشان جوانه زدن و طراوت و بالیدن‌های تازه است عهد و پیمان ببندیم.

داستان شعار سبز در آن روزگار كه از آن یاد كردم دیری نپایید. خود می‌توانید سرانجام آن را در كتب تاریخ بخوانید، با این همه امید دارم حالا و در این روزگار، این سبز بماند و ببالد، و سیاه جامگی از این دیار رخت بر بندد و سیاه جامگان نیز جامه دیگر كنند.

علی طهماسبی

نهم خرداد ۱۳۸۸

پی نوشت‌ها

[1] - تاریخ یعقوبی، جلد دوم صفحه 465

[2] - تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان در زمان عباسیان، نوشته‌ی التون،ل، دانیال. صفحه‌ی23 به بعد»*

 

* از وبلاگ نامه ها و نكته های آقای طهماسبی

سخت ترین كار دنیا!

May 22nd, 2009

 

وقتی برای یك هدف كار می كنی نه یك فرد، روزهایی سخت در پیش داری، خیلی سخت!

دخترك

April 21st, 2009

به داشتنت می نازم دخترك.

هیچ گمان می كردی روزی این چنین بی ترس، بی واهمه، بگذری از عرف، از سنت… با جنگ و دعوا نه، با گناه و عذاب نه، آرام و مطمئن، بی ذره ای خیال غیرطبیعی بودن كه تو طبیعتت را زندگی می كنی همان جور كه هست، بی رنگ و لعاب هزار رسم رنگارنگ كه لابلایشان بزرگ شده ای!

دخترك شیدایی ات را دوست دارم كه این چنین بی تابانه رنگ خود را به زندگی ات زده است و صراحت و شجاعتت را كه خود را آن چنان كه هست می نمایاند، بی خیال شكسته شدن غرور و كوچك شدن و هزار بهانه جور به جور.

آی دخترك، زیباست سرخی چهره ات در پس هر كشف شدنی و شرم معصومانه ات پی هر كشف كردنی… به راستی می نازم به داشتنت و به راستی می ترسم از داشتنت دخترك، دخترك كولی ای كه من ام!

از نوشتن می ترسم!

April 9th, 2009

 

شوخی نمی كنم، واقعا از نوشتن می ترسم. اگر چند ماه قبل وقتی داستان یا قطعه ای می نوشتم فقط غریبه ها آن را به زندگی واقعی ام می چسباندند حالا می ترسم دوستان هم آن را به زندگی واقعی ام بچسبانند. اگر از دعوای دو عاشق، جدایی همسران، عدم درك و خلاصه مشكلات زندگی بنویسم، دوستان و آشنایان یكی یكی جویای حال مان شوند كه مبادا اتفاقی افتاده باشد!

اگر هم از آغوش و بوس و كنار معشوق یاد كنم، همان دوستان و آشنایان گمان كنند كه به به، چشم مان روشن و باقی قضایا!!!

باور كنید گاهی نوشتن كار سختی است! اما خواهم نوشت، عشق قوی تر از ترس است، حداقل در مورد دیوانه ای كه من باشم!!!

بهاریه 88

March 19th, 2009

 

بهاریه ها را می نویسند تا بگویند سالی كه گذشت چگونه بود، سالی كه می آید چگونه خواهد بود. بهاریه ای می نویسم تا بگویم سالی كه گذشت سخت بود، پر از دویدن پی رویایم و نشدن، پر از سنگ اندازی جلوی گرفتن یك مجوز ناقابل! پر از پیدا نكردن كار. بگویم سالی كه گذشت بعضی دوستی هایم را عمیق تر كرد. بعضی آدم ها را نشاند كنج دلم. بعضی را از زندگیم بیرون راند. و مهم تر اینكه كمی بیشتر یادم داد با آدم ها چگونه باید باشم. و یادم داد اعتدال را.

بگویم زمستان سالی كه گذشت تنم را نلرزاند، گرمم كرد، عاشقم كرد. بگویم دوستت دارم كه هستی، كه عاشقی، كه خواننده حرف ها و حس های گفته و نگفته منی. بگویم ممنونم كه در اوج مشكلات هم عاشقی می كنی و لبخند می نشانی روی لب هایم. حال با امیدی دو صد چندان به سالی كه در راه است چشم دوخته ام، چرا كه می دانم هستی كه در خستگی ها پشت و پناهم باشی و آنگاه كه بر زمین بیافتم دست تو بلندم خواهم كرد.

و سال نو را تبریك می گویم به همه آن هایی كه دوست شان دارم. و آرزو می كنم این سال، سالی پر از شادی و خیر و بركت باشد برایشان. آرزو می كنم در این سال یك قدم دیگر به رویایشان نزدیك تر شوند. آرزو می كنم آرزوهایشان را.

سال نو سال زیبایی خواهد بود، می دانم…

 

پ.ن: خواستم كمی هم از سیاست بنویسم، دیدم تلخ تر از آن است كه در بهاریه بیاید، بماند برای بعد…

سمفونی مردگان

March 11th, 2009

«پدر گفت: “جهیزیه ای كه به تو می دهم درخور آدمی مثل من نیست. ولی كسی كه به بخت خودش لگد بزند، بیش از این نباید توقع داشته باشد”. مثل همان حرفی كه سال ها پیش به آیدین هم زده بود: “تو لایق كت و شلوار پشمی نیستی. یك دست كازرونی نخی برات می گیرم كه دیگر خودسر حرفی نزنی”. و آیدین هیچ وقت آن كت و شلوار را نپوشیده بود…”»

 

سمفونی مردگان

نوشته عباس معروفی

انتشارات ققنوس

 

با همان نگاه نخست به كتاب، با دیدن آن چهره ی مومیایی شده ی غرق در تاریكی بر روی جلد، وهم سراپایمان را فرا می گیرد. حال كافی است كتاب را بچرخانیم تا كاملا آماده ی خواندن سمفونی ای شویم كه مردگان آن را می سرایند: «ساعت آقای درستكار بیش از سی سال است كه از كار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال 1325. ساعت سر در كلیسا سال‌ها پیش از كار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.

“سمفونی مردگان” رمان بسیار ستوده شده ی عباس معروفی، حكایت شوربختی مردمانی است كه مرگی مدام را به دوش می‌كشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته ‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را می‌طلبد:

كدام یك از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی كه به كسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده ‌ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها در ذهن او زنده مانده ‌ایم. كدام یك از ما؟»

اگر شما هم مثل من- البته من دو سال قبل!- زیاد اهل رمان ایرانی نیستید؛ اگر نویسنده های بزرگ و كوچك آمریكای لاتین، اروپا و… را می شناسید اما مثلا نمی دانید “هوشنگ گلشیری” و “محمود دولت آبادی” كه هستند و چه نوشته اند یا حتی اسم “دایی جان ناپلئون” به گوش تان نخورده؛ شاید این كتاب بتواند كمی جذب تان كند!

سمفونی مردگان چهار فصل یا به قول خود معروفی، چهار موومان دارد(البته موومان اول در ابتدای كتاب آمده و بعد در انتهای موومان چهارم ادامه پیدا كرده و داستان را تمام می كند). هر فصل از زبان یكی از شخصیت ها و با زاویه ی دید خاص خود روایت می شود.

این رمان داستان زندگی خانواده ی اورخانی است. پدر، جابر اورخانی، تاجری موفق است، كه با همسر و چهار فرزندش در اردبیل زندگی می كند. یوسف به دنبال حادثه ای علیل و دیوانه می شود. آیدین و آیدا هركدام به شكلی بر اثر فشارهای بی حد و حصر پدر و… نابود می شوند و اورهان كه محبوب پدر است نیز، رنگی از خوشبختی نمی بیند.

سمفونی مردگان را كه بخوانید شاید شما هم به این نظر برسید كه این كتاب بیش از آنكه داستان زندگی یك خانواده باشد، داستان زندگی یك نسل در این سرزمین است. داستانی سرشار از حماقت، ظلم و مظلومیت، تردید، درماندگی و عشق. سمفونی داستان آدم هایی است كه كشته می شوند، هركدام به نوعی. و راستی كدام مان می تواند بگوید كشتن روح آدمی جنایتی هولناك تر است یا جسمش؟ آیدین شاعر كه باید فخر خانواده خوانده شود، به تحریك های ایاز پاسبان مایه ننگ نامیده می شود، او كه باید در پناه حمایت های پدر رشد كند و ببالد، كارگری پیشه می كند و اسیر زیرزمین كلیسایی می شود، و سرانجام نیز اورهان فقط به دلیل حسادت و حب ثروت است كه نمی تواند تحملش كند. آیدا قربانی جهل و تعصبی كور است و… تنها قسمت شیرین كتاب، عشق آیدین و سورملینا نیز سرانجامی خوش ندارد. گویا سمفونی مردگان می خواهد به ما ثابت كند كه نسلی در این سرزمین زیسته اند كه تمام زندگی شان با مرگ پیوند داشته. نسلی كه هر چهار فصل زندگی شان زمستانی طولانی بوده و صدای كلاغ هایی تمام ذهن شان را پر كرده كه مدام می گفته اند: برف، برف، برف…

برای تو

February 13th, 2009

 

آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

همه در خواب من بودند

تا بفهمند نگاه من شیداتر است

یا صدای تو عاشق‌تر.

و زمین در چرخش خود مکثی کرد

تا مزه مزه کردن این لحظه

لَختی به طول انجامد

و دل من آرام گیرد.

آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

سرد و زیبا

آنجا مبهوت باد

همه در خواب من بودند*.

 

و خواب من بدل به واقعیت شد. دیروز زمین لحظه ای ایستاد و مرا دیگر یارای نگریستن در چشمانت نبود…

نمی دانم دوستت دارم را چطور بنویسم كه به اندازه آن احساسی باشد كه در دل دارم، نمی دانم… امشب تنها همین را از من بپذیر…

 

*عباس معروفی

 

پ.ن: ممنونم به خاطر لطف بی كران تان. به خاطر محبت های بی دریغ تان. لبخندهایتان. و به خاطر صدایتان كه شادی در آن موج می زد. شادی مان بدون شادی شما چیزی كم داشت بی گمان. ممنونم كه همراه مان بودید و همراه مان ماندید. دعا می كنم كه تا سال های سال همچنان كنار هم و شریك غم ها و شادی های هم باشیم. ممنونم دوستان عزیزم، ابوذر، احسان، امیر، اویس، بهین، دیبا، زینب(خواهرم!)، سارا، سالار، سعیده، شراره، فرزین، كاوش، محمد، میترا، یاسر و یاشار.

و برای اینكه یادم بماند:

یه دوست، چی بهتر از این می تونه از خدا بخواد…

نفر بعدی یه دوست خیلی خوبه که خاطرات زیادی با هم داریم…

با تقدیم صمیمی ترین تبریک ها و درودها…

شگفت زده

January 28th, 2009

زندگی همیشه می تواند شگفت زده مان بكند، همیشه…

می ترسم یاشار…

January 14th, 2009

 

«بر این خاکستری ِ خفه‌ی همه‌گانی ِ زندگی ماشینی ته‌مایه‌ی رنگی بزن! همه را با یک چوب مران، از تعصب بپرهیز، یک‌شکلی ِ حاکم بر حیات را به‌نوعی درهم ‌شکن، با هم‌دلی با انسان‌ها به حیات تیره‌ی خود رنگ و بویی بده، همه‌ی نیروها در کارند تا تو را عام کنند؛ خاص باش! با شکستن نظم حاکم بر روابط اجتماعی توازنی تازه پدید آر، برای ایجاد این توازن هم به دل ِ گرم و هم به عقل ِ سرد نیاز داری. افراط در هر سو تو را به بیراهه‌ی جنون یا جزمیت می‌کشد. دل بده، عشق بورز، از خود مایه بگذار، فرزانه‌گی بیاموز!» احمد میرعلایی*

 

یاشار سال 84 یادت هست؟ اتاق انجمن علمی كامپیوتر و بعد اتاق شورای دانشجویی، كه ما پروازی ها غصبشان می كردیم. یادت هست صبح تا شب می نشستیم و به حرف مشغول می شدیم، فكر می كردیم، ایده می دادیم، می خواندیم، می نوشتیم، ویرایش می كردیم، دوستی می كردیم، دوستی می كردیم، دوستی می كردیم… 85 كمتر بودی ولی آن یك هفته جادویی جشنواره كه فكر نكنم از یاد هیچ كدام مان برود…

آن روزها دنیا خیلی قشنگ تر نبود یاشار؟ به نظرم آن روزها از ته دل می خندیدیم، بی بهانه و با بهانه. به نظرم ته نگاه مان، آن ته تهش امید بود. این قدر خسته نبودیم آن روزها. آن همه دوندگی، جر و بحث، حرف و حدیث و دردسر؛ آن همه یاوه درباره دوستی هایمان، خودمان؛ آن همه كارشكنی و نشد و نمی شود؛ آن هم نبود امكانات؛ شكر خدا هیچ وقت هم كه پول نداشتیم؛ چرا خوش بودیم یاشار؟ یا بهتر بگویم چرا راضی بودیم از زندگی؟

این روزها همینطور دارم دور خودم می چرخم. با وجود تمام دوستان خوب و بی نظیری كه دارم، با وجود احساسات خوب و محبت بی همتایی كه نثارم می شود، با وجود همه اینها، زندگی چیزی كم دارد، شاید هوا… هوایی پاك كه بشود با نفسی عمیق تو داد و بعد لبخند زد، یك لبخند ساده كه چند ثانیه ای بیشتر روی لبان مان بماند و توی دلمان. هوای پاكی كه در دنیای آدم بزرگ ها پیدا نمی شود. پول و خون، كثافت و رذالت، خیانت و جنایت و… هوا را آلوده اند. آدم با هر نفسی كه می كشد خسته تر می شود و زمینگیرتر. آدم هر روز كمتر از روز قبل از ته دل می خندد…

می ترسم یاشار، می ترسم زمینگیر شوم در راهروهای ارشاد و فرمانداری برای گرفتن یك مجوز، زمینگیر شوم در روزمره های چه بخرم و چه بپوشم… یاشار می ترسم اتاقمان را دوباره نسازم. آخ كه چقدر رویا داشتم/دارم برایش. چند اتاق، صندلی و میز، كامپیوتر، خیلی گلدان گل، ملیون ها برگ كاغذ، یك دنیا كتاب و صدای پای آدم ها. صدای پای ما كه می آییم و می رویم و هستیم، هستیم تا دنیای كوچك خودمان را بسازیم. دنیایی كه بشود در آن نفس كشید. كه بشود در آن كار خوب كرد و خوب كار كرد، دوستی كرد و دوست داشت، آدم بود و آدم ماند. دنیایی كه در آن آخر شب با لبخندی به خواب بروی، بدون بی خوابی و كابوس… یاشار من آرزوی ساده و كوچكی دارم. نه پول كلان می خواهم، نه شهرت عظیم. فقط می خواهم فرزانه‌گی بیاموزم!

 

* به نقل از دفترهای سپید بی گناهی