خاطره
ممكن است از یك گفتگوی طولانی چیزی یادم نماند- حالا هر چقدر مهم و شیرین- اما به خوبی به یاد داشته باشم اولین باری كه به من زنگ زد- بدون اینكه كاری داشته باشد- چقدر خندیدیم بی دلیل، دقیقا بعد از هر جمله. و یادم باشد چه لذتی می بردیم از این همه نزدیكی و اعتماد…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)روزانه نویسی
پیش نوشت: می خواهم امتحانش كنم، همین روزانه نویسی را می گویم! تصویر بسازم، یك تكه از یك قصه را تعریف كنم یا احساسم را بنویسم! احتمالا لذت بخش خواهد بود.
- تو تا ابد شلوغ من می مونی! می مونی؟
- فكر كنم همیشه شلوغ و دیوونه و خل و اینا بمونم! هی، فكر كنم من از رو بُرو نیستم!
- نبایدم باشی، تو زندگی رو از رو می بری بالاخره!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (4)دوست تان دارم!
دیشب بین كتاب ها، جعبه ها و بسته هایی خوابیدم كه همگی سرشار از دوست داشتن بودند. دیروز در هوایی نفس كشیدم كه سرشار از دوست داشتن بود. دیروز خندیدم، گریستم، خیس شدم توی رودخانه، حرص خوردم، خجالت كشیدم، شوخی كردم، بازی كردم، دویدم، نشستم، حرف زدم، شعر خواندم، ایستادم، دست زدم، هیجان زده شدم، غمگین شدم… دیروز من غوطه ور بودم در دریایی از احساسات. دیروز را به تمامی زیستم… و با وجود تمام دلتنگی ها خوشبختم كه این چنین دلتنگم، كه این چنین دوستانی دارم كه دلتنگ شان هستم. كه دوستانی دارم كه اشتباهاتم را می بخشایند بر من و دوستم دارند همچنان، دوستانی كه كاستی هایم را نادیده می گیرند و قوت هایم را بزرگ می بینند. در میان تمام مصائبی كه احاطه ام كرده اند خوشبختم كه دوست دارم و دوستم دارند…
اشك هایم تمام صورتم را خیس كرده اند، راستش دیگر نمی توانم بنویسم، من نمی توانم این همه دوست داشتن را در قالب كلمات بگنجانم… دوست تان دارم، همین!
پ.ن1: دیروز تولدم بود!
پ.ن2: تولدم تا امشب ادامه داشت! تازه عروس و داماد سورپرایزم كردن!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (15)تنبلی مفرط!!
من دچار بیماری تنبلی مفرط در نوشتن شده ام! بدتر اینكه جدی خوانی هایم هم تقریبا تعطیل شده اند و بیشتر رمان و شعر می خوانم. خوب همه اینها یعنی باید چاره ای كرد! من هم دنبالش می گشتم كه خوشبختانه چاره خودش پیدایش شد!
آماتورهای قدیمی سعی می كنند باز دور هم جمع شوند، امیدوارم این مرتبه با ایده جدید بتوانند/بتوانیم دور هم بمانیم!
از همه كسانی كه دلشان می خواهد داستان بنویسند و بخوانند، نقد كنند و نقد شوند، بازی كنند و مهم تر از همه بیماری تنبلی مفرط خود را درمان كنند، دعوت می كنم به داستانگاه بیایند، مهمان من!!!
پ.ن1: وقتی به آماتورها سر می زنید كامنت ها را از دست ندهید!
پ.ن2: داستان بیچاره من هم ماند در آرشیوم! و من به این نتیجه رسیدم كه یك داستان می تواند بلاهایی سر آدم بیاورد كه آن سرش ناپیدا! باور ندارید داستانی كمی عجیب مثلا درباره عشق، مرگ، جنایت… بنویسید(ترجیحا با راوی اول شخص!) و بعد عكس العمل ها را تماشا كنید!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (7)بدرود نادر ابراهیمی
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن كس كه غریب نیست شاید كه دوست نباشد. كسانی هستند كه ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یك میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو” ، “تو” را به هیچ بدل می كنند. آن ها می خواهند كه تلقین كنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند كه در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یك فنجان چای سرد، كم رنج است. تو را نگین می كنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداكاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می كند؛ آن توفان كه تو را در میان گرفته است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی كه تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می كنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظه دردناك بازشناسی. باید كه وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید كه در گلدان كوچك دیدگان تو باغ بی پایان “هرگز از یاد نخواهم برد” بروید. آنگاه دستی تو را از فنا بازخواهد خرید، دستی كه فریاد می كشد: من! من! من! و نگاهی كه تكرار می كند: من!
بار دیگر، شهری كه دوست می داشتم؛ نادر ابراهیمی
نادر ابراهیمی هم رفت. به جز این كتاب، كتاب دیگری از او نخوانده بودم. ولی همین یكی هم برای دوست داشتنش كافی بود. نثر زیبایی داشت كه به شعر می مانست. یادش گرامی!
پ.ن1: نتوانستم كشف كنم چطور می شود اینجا ادامه مطلبی را به صفحه دیگر برد، و از آنجایی كه داستانم چند صفحه شده ممنون می شوم كسی راه درج ادامه مطلب در وردپرس را یادم بدهد!
پ.ن2: بدرود شهری که دوست میداشتمات - نادر ابراهیمی درگذشت
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (5)بالت…؟
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید
«بالت… »
-
گل ها همه آفتابگردانند ـ قیصر امین پور
پ.ن: بعد از چند روز بالاخره وبلاگم دوباره رویت شد! ولی متاسفانه كامنت های همه به جز وحید این وسط از بین رفته اند كه متاسفم! فكر كنم به همین زودی با یك داستان آپدیت كنم، بلكه این دوران تنبلی هم تمام شود!!!
Filed under ادبی | Comments (6)مثل سیل
باران مثل سیل می بارد. می خواهم با دوربین موبایلم عكس بگیرم از باران و نمی شود. هنوز باید صبر كنم برای خریدن یك كانون چند مگاپیكسلی كه از چیزهایی كه من می خواهم بتواند عكس بگیرد. نوك دماغم را می چسبانم به شیشه و خیره بارانی می شوم كه مثل سیل می بارد. درختان گیلاس توی حیاط زیر باران می رقصند و گل ها با آن ظرافت و ملاحت شان می خندند. باران مثل سیل می بارد و من چقدر دوست دارم زیر باران باشم. دلم می خواهد تك تك قطره هایش را روی پوستم حس كنم كه می لغزند. دلم می خواهد موهایم زیر باران خیس شوند ، خیس خیس. دلم می خواهد جوانه بزنم…
از هر چه می خواهم عكس بگیرد؟ فكر نكنم بتواند. هیچ دوربینی هست كه بتواند عكس بگیرد از درختان رقصان یا گل های خندان؟ این را هم اگر بتواند می تواند عكس بگیرد از چشم ها وقتی آن قدر مهربان می شوند كه آدم طاقت خیر شدن بهشان را نداشته باشد؟ یا از نگاه های گوشه چشم شیطنت باری كه نثار می شوند؟ از غمی كه موج می زند چه، غمی كه آن قدر زیاد است كه به لحظه ای اشك های آدم را سرازیر می كند؟ دلتنگی های آْدمی را چه؟ تنهایی اش یا خشمش؟ … كاش می شد آنچه را كه چشم هایم می بینند برای ابد حفظ كنم، كاش می شد!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (11)نفس عمیق
تقدیم به مریم و كودك قلبش
خسته ام، چشم هایم را می بندم و نفس عمیقی می كشم. به تكه های شكسته فكر می كنم، تكه های شكسته اعتقادم به یك آدم، شاید هم یك اصل…
مدام به خودم می گویم من هم مثل همه، من هم می توانم اشتباه كنم. من هم می توانم اشتباه بشناسم. می توانم، می توانم، و با این همه نمی توانم باور كنم. هنوز نمی توانم. هنوز تكه های شكسته را در دستانم گرفته ام و به رنگ های قشنگی نگاه می كنم كه به كار برده بودم…
نفس عمیقی می كشم و به شكی نگاه می كنم كه درون قلبم لانه كرده. شكی كه جای اعتقادم را گرفته. فكر می كنم همه ما داریم، همه ما آدم هایی، اصل هایی، در قلب مان داریم كه جایگاهی خاص اشغال می كنند. معمولا اشتباهات اینها را باور نمی كنیم، آن قدر دوست شان داریم كه حتی اگر باور كردیم بگذریم. و وای به حال مان اگر كسی یا چیزی را در این جایگاه نشانده باشیم كه نباید. وای به حال مان، چون روزی چشم باز می كنیم و می بینیم شكسته است و ما مانده ایم با تكه های شكسته یك اعتقاد، و شكی كه جایش را گرفته.
دنیا دور سرم می چرخد: منطق آدم، عقل آدم، احساس آدم، همه اینها می توانند اشتباه كنند یعنی؟ پس به چه چیزی اطمینان كنیم؟ … و بالاخره بغضم می تركد. اشك ها می بارند و می بارند، انگار كه تمامی ندارند. و با این همه تمام می شوند. سبك شده ام، مثل همیشه. نمی دانم چرا شك را جز با اشك و لبخند نمی توان از دل بیرون كرد و من بیرونش كرده ام. سبك شده ام و لبخند می زنم. جای خالی توی قلبم را می بینم و لبخند می زنم. یاد تمام آدم هایی می افتم كه با اشك های من گریسته اند و با لبخندهایم خندیده اند. یاد تمام لحظاتی كه یك آدم، یك اصل، یك ایمان دستم را گرفت و تنهایم نگذاشت در ناامیدترین روزها و لحظه ها… ارزشش را داشت، اگر آنت هم بود می گفت ارزشش را دارد. دوست داشتن، ایمان داشتن، همیشه ارزشش را دارد. اشتباه هم كردیم خوب اشتباه كرده ایم! اگر آنت بود می گفت تنها آدم هایی كه هیچ كاری نمی كنند اشتباه نمی كنند. تكه های شكسته را در جایشان می چینم و با خودم می گویم می بخشم و فراموش می كنم…
شاید كمی غمگین، شاید كمی خسته، با این همه سرشار از اشك ها و لبخندهایم به سوی روزهایی می روم كه در پیش دارم، سبكبالانه به سوی روزهایی می روم كه در پیش دارم… نقطه را می گذارم و می نویسم سر سطر. كودكی كه در قلبم زندگی می كند با شادی فریاد می زند و می خندد. او همیشه سر سطرها را دوست دارد، او عاشق همه آغازهاست… می خندم و دستم را در دستانش می گذارم تا مرا با خود ببرد. كمی غمگینم، شاید هم كمی خسته، اشك های روی گونه هایم هنوز خشك نشده اند، با این همه از ته دل می خندم و با مهر به تمام آدم ها و ایمانی نگاه می كنم كه توی دلم است. شاید همین فردا یكی دیگر بشكند با این همه من باز هم می خندم چون ایمانی هست كه هرگز نمی شكند. خودم را به تمامی به كودك قلبم می سپارم تا مرا به هر جا كه می خواهد ببرد، خسته ام و غمگین اما او می داند چه كند…
نقطه، سر سطر!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (5)ماه پنهان است
ماه پنهان است
نوشته جان اشتاین بك
ترجمه پرویز داریوش
انتشارات علمی فرهنگی
كتابی جیبی با طرح روی جلدی كه تا داستان را نخوانی نمی فهمی اش. كتاب را كه بچرخانی با متن كوتاه پشت جلد روبرو می شوی: «جان اشتاین بك در فوریه 1902 در كالیفرنیای آمریكا به دنیا آمد. از كودكی هم در كشتزارها كار می كرد و هم به مدرسه می رفت. حتی در 1919 هنگامی كه وارد دانشگاه شد، از كار در مزارع دست نكشید. از 1925 در نیویورك به خبرنگاری اشتغال یافت و چندی را به كارهای بنایی و ناوه كشی سر كرد. در 1929 نخستین كتاب خود را به نام فنجان زرین منتشر كرد و از آن پس چراگاه های آسمان، به خدایی ناشناخته، تورتیافلت، موش ها و آدم ها، اسب سرخ، خوشه های خشم، ماه پنهان است و مروارید را نوشت. او به اروپا و كشورهای مشترك المنافع سفر كرده است.
آثار جان اشتاین بك در 1962 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمدند.»
با خودت فكر می كنی قرار است با یك كتاب آمریكایی دیگر روبرو شوی، كمی حوصله ات سر می رود، با این همه شروع می كنی: «تا ساعت ده و سه ربع همه چیز به پایان رسیده بود. قصبه تصرف شده بود، مدافعان آن درهم شكسته بودند و جنگ خاتمه پذیرفته بود.» ادامه می دهی و از شیوه روایت خوشت می آید، همین طور از شخصیت پردازی: «دكتر وینتر آن قدر ساده بود كه فقط شخص آگاهی ممكن بود او را صاحب فراست بداند.» یا شخصیت پردازی جالب زن شهردار در چند مكالمه.
با داستان عجیب یا پیچیده ای روبرو نیستی، دهكده ای در نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده است، جنگ جهانی دوم. در طول داستان هم هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد، از قهرمانی های بی مانند یا شكنجه های فجیع خبری نیست. ولی چیز دیگری هست، چیزی بسیار جذاب: مردم آزاد!
شهردار اوردن، مردی كه نه زیاد باهوش است و نه زیاد شجاع، می گوید: «مردم خوششان نمی آید تسخیر بشوند جناب سرهنگ، و این است كه تسخیر هم نمی شوند. مردم آزاد جنگ را شروع نمی كنند، اما همین كه شروع شد، در ضمن شكست هم به جنگ ادامه می دهند. مردم اسیر گله مانند، كه همان پیروان یك پیشوا هستند، نمی توانند همچو كاری بكنند، و این است كه مردم گله مانند در نبردها پیروز می شوند و مردم آزاد از مجموع یك جنگ فاتح بیرون می آیند…» دكتر وینتر در جایی دیگر از داستان می گوید: «… خیال می كنند چون خودشان فقط یك پیشوا و یك سر دارند ما هم مثل آنهاییم. می دانند كه اگر سر ده نفرشان قطع شود خودشان نابود می شوند. اما ما مردمی آزادیم، به تعداد جمعیت مان پیشوا و سر داریم و در مواقع احتیاج رهبران واقعی مانند قارچ میان مان می رویند.»
شاید این كتاب زیاده از حد ایده آلیستی باشد*، مردم آزادی در آن توصیف شده اند كه با وجود همه ضعف های انسانی شان می دانند آزادی یعنی چه، می دانند كه وقتی آزادی را از آدمی بگیری انگار كه آدمیت را از او گرفته ای و به همین خاطر می جنگند برای برگرداندنش. نه مثل قهرمان های افسانه ای كه با خودت بگویی هرگز نمی شود به آن ها رسید، نه، مثل هر آدم معمولی ای كه باارزش ترین داشته اش به خطر افتاده. آدمی كه می توانی دستت را دراز كنی با این اطمینان كه لمسش می كنی. آدم و جامعه ای كه ارزش تلاش برای رسیدن را دارد، حتی اگر دور و دیر باشد…
« (سرهنگ) لانسر نگاهی به او كرد و تبسم محزونی بر لب آورد. گفت: ما هم كاری بر عهده گرفته ایم. این طور نیست؟
شهردار گفت: چرا، تنها كار غیرممكن در دنیا، تنها كاری كه نمی شود انجام داد.
- و آن؟
- درهم شكستن روح انسان به نحو دائمی…»
* شاید هم چندان ایده آلیستی نباشد برای مردم اسكاندیناوی، مردمی كه خیلی از رویاهای ما را زندگی می كنند، مردمی آزاد! شاید برایتان جالب باشد بدانید تنها كشوری كه فقر مطلق را از بین برده در میان این كشورهاست!
Filed under با یك كتاب | Comments (9)مكالمه ای مبهم
- تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
- از كجا بدانم؟
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (5)