از هر دری

تیر ۲۶م, ۱۳۸۹

  – ملک امشب به یادت بودم. چند شب است که به یادت هستم. درست از همان روزی که چرند و پرند را دیدم و یاد دهخدا افتادم و زندگی نامه اش، زندگی اش. بعد یاد شمع افتادم. یاد “یاد آر ز شمع مرده، یاد آر”. ملک، جوان رفتی، جوان. آمدی توی خوابش هم همین را گفتی که آن همه درد ریخت به جانش، نه؟ تازه همه اش را هم نگفته ای که! صد سال گذشته از آن روزها و درد تو، درد امروز ماست. دردی که پیچیده توی زندگی مان، هر نفس مان…

از آن بالا که حتما نگاه مان می کنی گاه گاهی؟ دعایمان کن ملک، دعایمان کن که دعای درد کشیده ای مثل تو حتما زودتر به مقصد می رسد. بگو صد سال گذشته، بگو از خون ها و جان ها و دردها در این صد ساله، بگو این بار باید به یک جایی برسند. بگو برایش همه اینها را. دعای تو حتما کارگر می افتد، مگر نه که تو ملک المتکلمینی؟

 

- پهناب گریه بر گونه های زال، هیجار مرغی سراسیمه بر قاف روز،

و خدعه خوابی از پر نیم سوز، از دو، فردا و از هنوز.

زودا شمشیر بی غلاف به زنگار خواهد نشست

زودا… ارس در آوازهای چنلی بل، بهبودی توفان را به بازخوانی دریا فراخواهد خواند

زودا رسولی از مزار سیاوش خواهد خاست، با سبزینه بیرقش بر مدینه مینوی.

چراغی در راه، قانون قوس قزح، کاروانی از ستاره و شبنم،

و آسمانی که میهن من است و مهیمن من است.

اکنون آسوده باش آشفته بی رکاب! سمند سپید تو باز خواهد آمد

با قافله ای که همواره به گیسوی کوه آرمیده است.

سید علی صالحی

یادداشتی از طرف خانواده میترا

خرداد ۲۶م, ۱۳۸۹

 

این یادداشت از طرف خانواده رضایی برای تشکر از دوستانش نوشته شده. من این یادداشت را بدون هیچگونه ویرایش و تغییری اینجا گذاشتم…

 

“هوالحق

لم یشکرالمخلوق لم یشکر الخالق

 

(تشکر و اعتذار)

بار خدایا ! تو کریمی، تو رحیمی، تو حبیبی، تو تنها لایق تنهایی، هستی بخش جهان خلقتی. تسلیم به مشیت الهی را که دختری دلسوز مهربان، تک درخت جاودان، در دل یاران  عشق باران، زنده یاد شادروان دانشجوی فعال ارشد دانشگاه علم و صنعت تهران(میترا رضایی) که در اثر سانحه غم انگیز و جانگداز در دل یاران اندیشه و علم، رجعت ناگهانی به دور از ذهن ها، دعوت حق را اجابت گفته در این راستای برخود واجب دانسته از کلیه سروران ارجمند و بزرگواران جلیل القدر و یاران عزیز آن مرحومه با بزرگوارانه مستمر اظهار همدردی نموده و محمل کاروان غمگساران را با باران عشق و محبت خویش قرین امتنان فرمودند، خالصانه و صمیمانه موجب آرامش روحی و مراحم تسلای دلهای… و چراغ فراسوی لحظات سخت یارای این خانواده گردیدند. نهایت تشکر و سپاسگزاری می نماییم، شایان ذکر است بعلت تاثیر وسیع و حجیم  تالمات روحی، روان این عارضه موجب قصور در انجام وظایف گردیده، پوزش خواسته و دعای خیر بزرگواران را مصرانه از آستان مقدس یزدان پاک همواره با توفیق، تندرستی، سعادت، و بقای طول عمر با عزت مسئلت می داریم.

 

با احترام، خانواده رضایی”

امید

خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹

 

امیدوارم؛

فکر کن از سر ندانستن است یا هر چیز دیگری که دلت می خواهد. فکر کن از سر سادگی است یا حماقت. یا حتی می توانی فکر کنی خیانت. راستش اصلا برایم مهم نیست که تو چه فکری می کنی. عادت کرده ام به فکرهای تو و حرف های تو، حتی سال هاست که دست کشیده ام از توضیح دادن و توجیه کردن برای تو که عادت کرده ای به سرزنش و تمسخر، یا توهین و تهدید.

مساله حتی مساله این سال و این روزها نیست، از خیلی پیشترها همینطور بوده. هروقت من چیزی خواسته ام، رویایی پرورانده ام، به چیزی ایمان داشته ام، تو با شدت و حدت بلند شده ای تا بگویی نمی شود. تو در دو جبهه بودی و هستی و عجیب اینکه این دو جبهه چقدر متناقض به نظر می رسند! هر وقت از ماندن گفته ایم و ایستادن، از ساختن سرزمین مان، از کارهای ساده و بی شهرت برای ساختن فرداها، از رفتن به سراغ بچه ها و فرهنگ و آموزش، توی این سوی میدان فریاد زدی ما خائنیم، صلاحیت این کارها را نداریم، قصد گمراهی داریم، و توی آن سوی میدان پوزخندی زدی که احمقیم، هیچ کاری از دست ما برنمی آید، زندگی مان را بر باد می دهیم و… و چقدر مثال دیگر که می شود بزنم و نمی زنم.

حالا من امیدوارم، به همینی که هستیم با همه ضعف هایش، و به گام هایی که برمی داریم با همه کوچکی اش و به این که به جلو خواهیم رفت با همه سختی اش. من امیدوارم، حالا هرچقدر توی این سوی میدان بگویی که ما خائنیم، و بگویی که ما ضعیفیم و اندکیم، و توی آن سوی میدان بگویی که ما احمقیم و اشتباه می کنیم و بگویی که نمی فهمیم و درست انتخاب نکرده ایم!

من امیدوارم به خودمان، به همه زنان و مردان شجاع دلی که ایستاده اند تا آینده را بسازند آن طور که شایسته ماست نه آن طور که میل توست.

من امیدوارم، بسیار امیدوارم، حتی اگر تو نخواهی!

از معلم ها بپرسید

اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹

 

سراغ یکی از معلم هایی که می شناسید بروید. احوال پرسی که کردید بدون حاشیه از مدرسه و شاگردهایش بپرسید، آن وقت شاید چیزهایی بفهمید از خیلی چیزها.

امروز من شنیدم یک معلم، آرام، آن قدر آرام که صدایش را کس دیگری نشنود، از مدرسه اش حرف می زد، از دانش آموزانش. از مدیر جدید مدرسه می گفت که چطور بودجه مدرسه را صرف کارهای بی ارزشی می کند که جلب توجه می کنند، دلیلش؟ پربارتر کردن پرونده خودشیرینی هایش. از مدیران رده بالا می گفت که سه چهار سالی است دستور پشت دستور صادر می کنند که باید به همه بچه ها نمره قبولی بدهید. از بی ارزش شدن درس در مدارس و بی توجهی به ادب و اخلاق و در عوض مشغول شدن به هدبند و ظاهر می گفت. و آخرش، آخر آخرش، سرش را پایین انداخت، در حالی که تلخی از صدایش می بارید از آرزوی یکی از دخترهای مدرسه گفت که توی دفترچه های خاطرات دست به دست می شده، ر.و.س.پ.ی شدن…

وقتی حرف هایتان با معلمی که روبرویتان نشسته تمام شد، وقتی مزمزه کردید آنچه را شنیده اید و وقتی تلخی تا عمق جان تان نفوذ کرد، شاید شما هم با من هم عقیده شده باشید که اخلاق و انسانیت، زیبایی و رویا، بزرگترین قربانی های ما هستند انگار.

 

پ.ن۱: نه اینکه قبل از این ۵ سال آموزش و پرورش ما کارآمد بوده و حالا ناکارآمد شده، نه، ما همیشه آموزش و پرورش ضعیفی داشته ایم. اما مساله این چند سال روند تخریب عمدی ای است که در پیش گرفته شده، تخریبی که در حال ویران کردن پایه های اخلاقی، رفتاری و علمی حداقل یک نسل از فرزندان این سرزمین است.

 

پ.ن۲: در این چند سال اکثرا کسانی به عنوان مدیر مدرسه انتخاب شده اند که به جای سابقه مدیریت و تدریس و… رابطه مستحکمی با ب.س.ی.ج و س.پ.ا.ه و دولت دارند.

 

پ.ن۳: دار ِ ما ساعت ِ در گذر ِ عمر تو است

 

دار

ساعت ِ ما بازماندگان ِ حسنک است

برای ما

حسنک آونگ است

ما عمری‌ست

به انتظار

هوا را مشت می‌کنیم

به انتظار ِ آن روز

که گلوی ِ ظلم

فراچنگ آید

 

علیرضا روشن

 

بیشتر بخوانید:

+ شرح اتفاقی تلخ در نمایشگاه کتاب تهران

+ سخنرانی آقای علی طهماسبی درباره مشکلات اخلاقی در جامعه ما (سال ۸۶)

دلم می خواست

اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۹

 

و روزهای تلخ غمگینی هستند که آدم گمان می کند سهمش از همه دنیا فقط حسرت است. باران می بارد و من تلخم، حتی تلخ تر از قهوه های کافی شاپ ها که وقتی مزمزه شان می کنم فکر می کنم دارم آب جوشی را می خورم که از ته قابلمه ای سوخته ریخته اند توی فنجانم. دلم می خواست زیر باران نرمی که می بارد قدم می زدم و حرف می زدم حتی از نوع چرت یا پرتش.

دلم می خواست یک دسته گل قشنگ هم توی دستم می گرفتم که قطرات باران روی برگ و گلبرگ هایش بنشینند و رز قرمز نیمه بازی هم حتما باید توی این دسته گل می بود تا دلبری کند.

دلم می خواست توی راه خاکی ای قدم می زدم که خاکش در طول سال ها کوبیده شده. نفس که می کشیدم بوی خاک و باران و سبزی جانم را پر می کرد. و کنار جاده همه چیز سبز بود و درخت بود و بوته بود و گل های ریز خودرو هم بودند.

دلم می خواست از توی چاله های آب رد می شدم و کثیف و گلی می شدم بی آنکه ذره ای برایم مهم باشد.

دلم می خواست کمی هم اشک می ریختم که با قطره های باران روی صورتم قاطی می شد و وقتی چشم هایم خوب خوب قرمز شدند نفس عمیقی می کشیدم و بلند بلند می گفتم هی دختر، مهم نیست! و شروع می کردم به بافتن هزار و یک دلیل برای خودم که هیچ چیزی مهم نیست و بالاخره همه چیز درست خواهد شد و… و بعد دلم می خواست که باور می کردم حرف های خودم را و لبخند می زدم و سرخوش می شدم و حتی شاید از ته دل می خندیدم.

دلم می خواست همه چیز ساده بود، و

زندگی اینقدر سخت نبود…

 

معجزه۱: گل های رز قرمز امروز بعد از ظهر به دستم رسیدند…

کلمات اغتشاش گر

فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹

 

هیچ می دانستید کلمات هم اغتشاش گرانی ماهرند؟ فرمان ملوکانه ای می دهم که مثلا از زیبایی های زندگی بنویسند یا بگویند همه چیز بسی دلنواز است، و کلمات طوری کنار هم چیده می شوند که همه می فهمند در این زندگی دلنواز بسیار زیبا دعوایی رخ داده یا نگرانی اتفاق نیافتاده ای در بین است… امر بر نوشتن از مصائب و روزگار غدار می دهم و کلمات چنان برو بیایی راه می اندازند که نگو و نپرس، و از یک اتفاق ساده مثل درخشش چشمانی مهربان جشنی به پا می کنند که جایی برای روزگار و غدرش نمی مانند!

و با همه اینها، نگاه شان که می کنی همچنان ظاهر مظلوم و گوش به فرمانی دارند. وای از دست کلمات، این کلمات نازنین!

به خاطر تویی که دوستت می دارم

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹

 

فشار و گرمای دست های پدر، اشک حلقه زده در چشم های بابا؛

مهر در چشم های مادر، خنده روی لب های ماما؛

آسوده خاطرم از محبتی که در زندگی مان جریان خواهد داشت، محبتی که زندگی مان را برکت خواهد داد، آسوده خاطرم…

 

پ.ن: نیازی به گفتن هست که چشمان تو آیه های یقین من اند؟

برای آنکه از یاد نبرم

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۸

 

- آرام جان یعنی تو. تحمل سالی که گذشت بی وجود تو حتما بسیار سخت تر بود. با تو نه فقط دردها قابل تحمل تر، که کارهای ساده جشنی بیکران می شدند. کارهای ساده ای مثل گشت زدن در بازار میوه و سبزی و خرید یک قارچ خیلی بزرگ، مثل قدم زدن تو خیابان ها و کل کل بر سر چیزهای خیلی خنده دار… دوستت دارم عزیزترینم.

- آدم روی بعضی دوستی ها حساب ویژه ای باز می کند و بعد ناگهان چشم باز می کند و می بیند همه چیز از دست رفته است. می بیند آدمی که خیلی حرف ها می زده و ادعاها داشته پشت آدم را خالی کرده و… تمام! اما تو رفیق بی ادعای من بودی در همه این سال ها. غم هایم را شنیده ای و خستگی هایم را. هروقت کاری و کمکی از دستت برآمده بی منت یاری ام کرده ای… باید خیلی بیشتر از اینها بنویسم تا فقط قسمتی از خوبی های تو باشد اما فکر نکنم چندان خوشت بیاید، پس خلاصه می کنم؛ ممنونم به خاطر بودن عزیز و همیشگی ات، ممنونم ابوذر.

- سال ۸۸، سالی که بعضی روزهایش به اندازه عمر من بودند، روزهایی که ناگهان پیرم کردند، دارد می رود. آرزو می کنم برایت سال ۸۹، آرزو می کنم سبز باشی و پربرکت، پشت میله هایت اسیری نماند، توی خانه هایت داغدیده ای نباشد، سفره هایت پرنان باشند و آدم هایت با هم مهربان… اصلا می دانی سال ۸۹، برایت احسن الحال را آرزو می کنم، بهترین بهترین ها را…

 

پ.ن: یاشار یاشار، من شرمنده ام! تولدت از همین تریبون مبارک! امیدوارم زود زود ببینمت، یه دنیا دلم برات تنگ شده!

برای…

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸

 

برای سرود خواندن توی خیابان ها، خندیدن با صدای بلند، دست در دست دویدن؛

برای عشق ورزیدن، دوست داشتن، زیبا بودن؛

برای کتاب خواندن، شعر سرودن، داستان نوشتن؛

برای حرف زدن، نظر دادن، نقد کردن؛

برای روزنامه داشتن، ماهنامه چاپ کردن؛

برای فیلم دیدن، کنسرت رفتن؛

برای اینکه دنبال آرزوهایمان برویم، آرزوهای بزرگِ بزرگ یا کوچکِ کوچکمان…

برای همین هاست که ما پیروز خواهیم شد، به خاطر زندگی، زنده بودن…

ما ناچار از پیروز شدنیم، بفهمید!

بنفش

اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸

 

چشم های تو در خیال امروز من بنفش اند و تو مردی هستی که با دست هایت معجزه می کنی. در خیال امروز من دست های گرم تو هرچه یخ است آب خواهند کرد و حتی شاید چند قطره اشک هم بر گونه های من بغلتانند که دلم یخ زده از نهایت دلتنگی. در خیال امروز من لبان تو کولی اند و هیچ چیزی از آرامش و آقامنشی نمی دانند، و چشمانت بی هیچ شک ستاره های بخت اند برای آنکه چشم در آنها بگشاید. راستی، می دانم گل بنفشه کوچکی پشت گوشم سبز خواهد شد آنگاه که چشم های تو خیره شان شود، چشم های بنفش تو…