از هر دری
- ملك امشب به یادت بودم. چند شب است كه به یادت هستم. درست از همان روزی كه چرند و پرند را دیدم و یاد دهخدا افتادم و زندگی نامه اش، زندگی اش. بعد یاد شمع افتادم. یاد “یاد آر ز شمع مرده، یاد آر”. ملك، جوان رفتی، جوان. آمدی توی خوابش هم همین را گفتی كه آن همه درد ریخت به جانش، نه؟ تازه همه اش را هم نگفته ای كه! صد سال گذشته از آن روزها و درد تو، درد امروز ماست. دردی كه پیچیده توی زندگی مان، هر نفس مان…
از آن بالا كه حتما نگاه مان می كنی گاه گاهی؟ دعایمان كن ملك، دعایمان كن كه دعای درد كشیده ای مثل تو حتما زودتر به مقصد می رسد. بگو صد سال گذشته، بگو از خون ها و جان ها و دردها در این صد ساله، بگو این بار باید به یك جایی برسند. بگو برایش همه اینها را. دعای تو حتما كارگر می افتد، مگر نه كه تو ملك المتكلمینی؟
- پهناب گریه بر گونه های زال، هیجار مرغی سراسیمه بر قاف روز،
و خدعه خوابی از پر نیم سوز، از دو، فردا و از هنوز.
زودا شمشیر بی غلاف به زنگار خواهد نشست
زودا… ارس در آوازهای چنلی بل، بهبودی توفان را به بازخوانی دریا فراخواهد خواند
زودا رسولی از مزار سیاوش خواهد خاست، با سبزینه بیرقش بر مدینه مینوی.
چراغی در راه، قانون قوس قزح، كاروانی از ستاره و شبنم،
و آسمانی كه میهن من است و مهیمن من است.
اكنون آسوده باش آشفته بی ركاب! سمند سپید تو باز خواهد آمد
با قافله ای كه همواره به گیسوی كوه آرمیده است.
سید علی صالحی
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (1)یادداشتی از طرف خانواده میترا
این یادداشت از طرف خانواده رضایی برای تشكر از دوستانش نوشته شده. من این یادداشت را بدون هیچگونه ویرایش و تغییری اینجا گذاشتم…
“هوالحق
لم یشکرالمخلوق لم یشکر الخالق
(تشکر و اعتذار)
بار خدایا ! تو کریمی، تو رحیمی، تو حبیبی، تو تنها لایق تنهایی، هستی بخش جهان خلقتی. تسلیم به مشیت الهی را که دختری دلسوز مهربان، تک درخت جاودان، در دل یاران عشق باران، زنده یاد شادروان دانشجوی فعال ارشد دانشگاه علم و صنعت تهران(میترا رضایی) که در اثر سانحه غم انگیز و جانگداز در دل یاران اندیشه و علم، رجعت ناگهانی به دور از ذهن ها، دعوت حق را اجابت گفته در این راستای برخود واجب دانسته از کلیه سروران ارجمند و بزرگواران جلیل القدر و یاران عزیز آن مرحومه با بزرگوارانه مستمر اظهار همدردی نموده و محمل کاروان غمگساران را با باران عشق و محبت خویش قرین امتنان فرمودند، خالصانه و صمیمانه موجب آرامش روحی و مراحم تسلای دلهای… و چراغ فراسوی لحظات سخت یارای این خانواده گردیدند. نهایت تشکر و سپاسگزاری می نماییم، شایان ذکر است بعلت تاثیر وسیع و حجیم تالمات روحی، روان این عارضه موجب قصور در انجام وظایف گردیده، پوزش خواسته و دعای خیر بزرگواران را مصرانه از آستان مقدس یزدان پاک همواره با توفیق، تندرستی، سعادت، و بقای طول عمر با عزت مسئلت می داریم.
با احترام، خانواده رضایی”
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (6)امید
امیدوارم؛
فكر كن از سر ندانستن است یا هر چیز دیگری كه دلت می خواهد. فكر كن از سر سادگی است یا حماقت. یا حتی می توانی فكر كنی خیانت. راستش اصلا برایم مهم نیست كه تو چه فكری می كنی. عادت كرده ام به فكرهای تو و حرف های تو، حتی سال هاست كه دست كشیده ام از توضیح دادن و توجیه كردن برای تو كه عادت كرده ای به سرزنش و تمسخر، یا توهین و تهدید.
مساله حتی مساله این سال و این روزها نیست، از خیلی پیشترها همینطور بوده. هروقت من چیزی خواسته ام، رویایی پرورانده ام، به چیزی ایمان داشته ام، تو با شدت و حدت بلند شده ای تا بگویی نمی شود. تو در دو جبهه بودی و هستی و عجیب اینكه این دو جبهه چقدر متناقض به نظر می رسند! هر وقت از ماندن گفته ایم و ایستادن، از ساختن سرزمین مان، از كارهای ساده و بی شهرت برای ساختن فرداها، از رفتن به سراغ بچه ها و فرهنگ و آموزش، توی این سوی میدان فریاد زدی ما خائنیم، صلاحیت این كارها را نداریم، قصد گمراهی داریم، و توی آن سوی میدان پوزخندی زدی كه احمقیم، هیچ كاری از دست ما برنمی آید، زندگی مان را بر باد می دهیم و… و چقدر مثال دیگر كه می شود بزنم و نمی زنم.
حالا من امیدوارم، به همینی كه هستیم با همه ضعف هایش، و به گام هایی كه برمی داریم با همه كوچكی اش و به این كه به جلو خواهیم رفت با همه سختی اش. من امیدوارم، حالا هرچقدر توی این سوی میدان بگویی كه ما خائنیم، و بگویی كه ما ضعیفیم و اندكیم، و توی آن سوی میدان بگویی كه ما احمقیم و اشتباه می كنیم و بگویی كه نمی فهمیم و درست انتخاب نكرده ایم!
من امیدوارم به خودمان، به همه زنان و مردان شجاع دلی كه ایستاده اند تا آینده را بسازند آن طور كه شایسته ماست نه آن طور كه میل توست.
من امیدوارم، بسیار امیدوارم، حتی اگر تو نخواهی!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)از معلم ها بپرسید
سراغ یكی از معلم هایی كه می شناسید بروید. احوال پرسی كه كردید بدون حاشیه از مدرسه و شاگردهایش بپرسید، آن وقت شاید چیزهایی بفهمید از خیلی چیزها.
امروز من شنیدم یك معلم، آرام، آن قدر آرام كه صدایش را كس دیگری نشنود، از مدرسه اش حرف می زد، از دانش آموزانش. از مدیر جدید مدرسه می گفت كه چطور بودجه مدرسه را صرف كارهای بی ارزشی می كند كه جلب توجه می كنند، دلیلش؟ پربارتر كردن پرونده خودشیرینی هایش. از مدیران رده بالا می گفت كه سه چهار سالی است دستور پشت دستور صادر می كنند كه باید به همه بچه ها نمره قبولی بدهید. از بی ارزش شدن درس در مدارس و بی توجهی به ادب و اخلاق و در عوض مشغول شدن به هدبند و ظاهر می گفت. و آخرش، آخر آخرش، سرش را پایین انداخت، در حالی كه تلخی از صدایش می بارید از آرزوی یكی از دخترهای مدرسه گفت كه توی دفترچه های خاطرات دست به دست می شده، ر.و.س.پ.ی شدن…
وقتی حرف هایتان با معلمی كه روبرویتان نشسته تمام شد، وقتی مزمزه كردید آنچه را شنیده اید و وقتی تلخی تا عمق جان تان نفوذ كرد، شاید شما هم با من هم عقیده شده باشید كه اخلاق و انسانیت، زیبایی و رویا، بزرگترین قربانی های ما هستند انگار.
پ.ن1: نه اینكه قبل از این 5 سال آموزش و پرورش ما كارآمد بوده و حالا ناكارآمد شده، نه، ما همیشه آموزش و پرورش ضعیفی داشته ایم. اما مساله این چند سال روند تخریب عمدی ای است كه در پیش گرفته شده، تخریبی كه در حال ویران كردن پایه های اخلاقی، رفتاری و علمی حداقل یك نسل از فرزندان این سرزمین است.
پ.ن2: در این چند سال اكثرا كسانی به عنوان مدیر مدرسه انتخاب شده اند كه به جای سابقه مدیریت و تدریس و… رابطه مستحكمی با ب.س.ی.ج و س.پ.ا.ه و دولت دارند.
پ.ن3: دار ِ ما ساعت ِ در گذر ِ عمر تو است
دار
ساعت ِ ما بازماندگان ِ حسنک است
برای ما
حسنک آونگ است
ما عمریست
به انتظار
هوا را مشت میکنیم
به انتظار ِ آن روز
که گلوی ِ ظلم
فراچنگ آید
علیرضا روشن
بیشتر بخوانید:
+ شرح اتفاقی تلخ در نمایشگاه كتاب تهران
+ سخنرانی آقای علی طهماسبی درباره مشكلات اخلاقی در جامعه ما (سال 86)
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (4)دلم می خواست
و روزهای تلخ غمگینی هستند كه آدم گمان می كند سهمش از همه دنیا فقط حسرت است. باران می بارد و من تلخم، حتی تلخ تر از قهوه های كافی شاپ ها كه وقتی مزمزه شان می كنم فكر می كنم دارم آب جوشی را می خورم كه از ته قابلمه ای سوخته ریخته اند توی فنجانم. دلم می خواست زیر باران نرمی كه می بارد قدم می زدم و حرف می زدم حتی از نوع چرت یا پرتش.
دلم می خواست یك دسته گل قشنگ هم توی دستم می گرفتم كه قطرات باران روی برگ و گلبرگ هایش بنشینند و رز قرمز نیمه بازی هم حتما باید توی این دسته گل می بود تا دلبری كند.
دلم می خواست توی راه خاكی ای قدم می زدم كه خاكش در طول سال ها كوبیده شده. نفس كه می كشیدم بوی خاك و باران و سبزی جانم را پر می كرد. و كنار جاده همه چیز سبز بود و درخت بود و بوته بود و گل های ریز خودرو هم بودند.
دلم می خواست از توی چاله های آب رد می شدم و كثیف و گلی می شدم بی آنكه ذره ای برایم مهم باشد.
دلم می خواست كمی هم اشك می ریختم كه با قطره های باران روی صورتم قاطی می شد و وقتی چشم هایم خوب خوب قرمز شدند نفس عمیقی می كشیدم و بلند بلند می گفتم هی دختر، مهم نیست! و شروع می كردم به بافتن هزار و یك دلیل برای خودم كه هیچ چیزی مهم نیست و بالاخره همه چیز درست خواهد شد و… و بعد دلم می خواست كه باور می كردم حرف های خودم را و لبخند می زدم و سرخوش می شدم و حتی شاید از ته دل می خندیدم.
دلم می خواست همه چیز ساده بود، و
زندگی اینقدر سخت نبود…
معجزه1: گل های رز قرمز امروز بعد از ظهر به دستم رسیدند…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (2)كلمات اغتشاش گر
هیچ می دانستید كلمات هم اغتشاش گرانی ماهرند؟ فرمان ملوكانه ای می دهم كه مثلا از زیبایی های زندگی بنویسند یا بگویند همه چیز بسی دلنواز است، و كلمات طوری كنار هم چیده می شوند كه همه می فهمند در این زندگی دلنواز بسیار زیبا دعوایی رخ داده یا نگرانی اتفاق نیافتاده ای در بین است… امر بر نوشتن از مصائب و روزگار غدار می دهم و كلمات چنان برو بیایی راه می اندازند كه نگو و نپرس، و از یك اتفاق ساده مثل درخشش چشمانی مهربان جشنی به پا می كنند كه جایی برای روزگار و غدرش نمی مانند!
و با همه اینها، نگاه شان كه می كنی همچنان ظاهر مظلوم و گوش به فرمانی دارند. وای از دست كلمات، این كلمات نازنین!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (1)به خاطر تویی كه دوستت می دارم
فشار و گرمای دست های پدر، اشك حلقه زده در چشم های بابا؛
مهر در چشم های مادر، خنده روی لب های ماما؛
آسوده خاطرم از محبتی كه در زندگی مان جریان خواهد داشت، محبتی كه زندگی مان را بركت خواهد داد، آسوده خاطرم…
پ.ن: نیازی به گفتن هست كه چشمان تو آیه های یقین من اند؟
Filed under برای تو | Comments (2)برای آنكه از یاد نبرم
- آرام جان یعنی تو. تحمل سالی كه گذشت بی وجود تو حتما بسیار سخت تر بود. با تو نه فقط دردها قابل تحمل تر، كه كارهای ساده جشنی بیكران می شدند. كارهای ساده ای مثل گشت زدن در بازار میوه و سبزی و خرید یك قارچ خیلی بزرگ، مثل قدم زدن تو خیابان ها و كل كل بر سر چیزهای خیلی خنده دار… دوستت دارم عزیزترینم.
- آدم روی بعضی دوستی ها حساب ویژه ای باز می كند و بعد ناگهان چشم باز می كند و می بیند همه چیز از دست رفته است. می بیند آدمی كه خیلی حرف ها می زده و ادعاها داشته پشت آدم را خالی كرده و… تمام! اما تو رفیق بی ادعای من بودی در همه این سال ها. غم هایم را شنیده ای و خستگی هایم را. هروقت كاری و كمكی از دستت برآمده بی منت یاری ام كرده ای… باید خیلی بیشتر از اینها بنویسم تا فقط قسمتی از خوبی های تو باشد اما فكر نكنم چندان خوشت بیاید، پس خلاصه می كنم؛ ممنونم به خاطر بودن عزیز و همیشگی ات، ممنونم ابوذر.
- سال 88، سالی كه بعضی روزهایش به اندازه عمر من بودند، روزهایی كه ناگهان پیرم كردند، دارد می رود. آرزو می كنم برایت سال 89، آرزو می كنم سبز باشی و پربركت، پشت میله هایت اسیری نماند، توی خانه هایت داغدیده ای نباشد، سفره هایت پرنان باشند و آدم هایت با هم مهربان… اصلا می دانی سال 89، برایت احسن الحال را آرزو می كنم، بهترین بهترین ها را…
پ.ن: یاشار یاشار، من شرمنده ام! تولدت از همین تریبون مبارك! امیدوارم زود زود ببینمت، یه دنیا دلم برات تنگ شده!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (4)برای…
برای سرود خواندن توی خیابان ها، خندیدن با صدای بلند، دست در دست دویدن؛
برای عشق ورزیدن، دوست داشتن، زیبا بودن؛
برای كتاب خواندن، شعر سرودن، داستان نوشتن؛
برای حرف زدن، نظر دادن، نقد كردن؛
برای روزنامه داشتن، ماهنامه چاپ كردن؛
برای فیلم دیدن، كنسرت رفتن؛
…
برای اینكه دنبال آرزوهایمان برویم، آرزوهای بزرگِ بزرگ یا كوچكِ كوچكمان…
برای همین هاست كه ما پیروز خواهیم شد، به خاطر زندگی، زنده بودن…
ما ناچار از پیروز شدنیم، بفهمید!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)بنفش
چشم های تو در خیال امروز من بنفش اند و تو مردی هستی كه با دست هایت معجزه می كنی. در خیال امروز من دست های گرم تو هرچه یخ است آب خواهند كرد و حتی شاید چند قطره اشك هم بر گونه های من بغلتانند كه دلم یخ زده از نهایت دلتنگی. در خیال امروز من لبان تو كولی اند و هیچ چیزی از آرامش و آقامنشی نمی دانند، و چشمانت بی هیچ شك ستاره های بخت اند برای آنكه چشم در آنها بگشاید. راستی، می دانم گل بنفشه كوچكی پشت گوشم سبز خواهد شد آنگاه كه چشم های تو خیره شان شود، چشم های بنفش تو…
Filed under برای تو | Comments (2)