برای…
برای سرود خواندن توی خیابان ها، خندیدن با صدای بلند، دست در دست دویدن؛
برای عشق ورزیدن، دوست داشتن، زیبا بودن؛
برای كتاب خواندن، شعر سرودن، داستان نوشتن؛
برای حرف زدن، نظر دادن، نقد كردن؛
برای روزنامه داشتن، ماهنامه چاپ كردن؛
برای فیلم دیدن، كنسرت رفتن؛
…
برای اینكه دنبال آرزوهایمان برویم، آرزوهای بزرگِ بزرگ یا كوچكِ كوچكمان…
برای همین هاست كه ما پیروز خواهیم شد، به خاطر زندگی، زنده بودن…
ما ناچار از پیروز شدنیم، بفهمید!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)بنفش
چشم های تو در خیال امروز من بنفش اند و تو مردی هستی كه با دست هایت معجزه می كنی. در خیال امروز من دست های گرم تو هرچه یخ است آب خواهند كرد و حتی شاید چند قطره اشك هم بر گونه های من بغلتانند كه دلم یخ زده از نهایت دلتنگی. در خیال امروز من لبان تو كولی اند و هیچ چیزی از آرامش و آقامنشی نمی دانند، و چشمانت بی هیچ شك ستاره های بخت اند برای آنكه چشم در آنها بگشاید. راستی، می دانم گل بنفشه كوچكی پشت گوشم سبز خواهد شد آنگاه كه چشم های تو خیره شان شود، چشم های بنفش تو…
Filed under برای تو | Comments (2)تمام شو!
سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
…
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا*
سال بغض های بی پایان، بغض های نشكسته. بغض برای آرزوهای كوچكی مثل داشتن یك پتوی بیشتر، یا آن قدر جا كه بتوان پاها را دراز كرد، برای آرزوی شنیدن چند دقیقه صدا، برای بیگناهی و جوانی، برای پیری و هزار بیماری شان…
سال از دست دادن ها، سال رفتن میترا.
سال خجالت كشیدن از هر لحظه شادی.
سال بیكاری.
سال…
تمام شو سال 88!
* شاملو
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)یادبودی برای میترا…
تو را یك خبر ساده از ما گرفت. راننده كامیونی كه بی احتیاطی ساده ای كرده و تو را زیر گرفته بود. تمامش چند جمله بود. و در انتها از خون زیادی گفته بودند كه زمین را سرخ كرده، و هیچكدام به این فكر نكردند خون میترا، دختر خورشید، بوده كه بر زمین جاری شده…
میترا، دختر نور و روشنی، زود نبود برای رفتنت؟ اصلا فكر كردی به اینكه چقدر تنها می شویم ما؟ مگر به هم قول نداده بودیم كه درست را تمام كنی، بعد برویم پی آرزوهایمان؟ یادت هست می خواستیم یك موسسه فرهنگی داشته باشیم بعد برای بچه ها شعر بخوانیم و داستان؟ قرار بود شاعر و نویسنده شویم، روانشناسی و جامعه شناسی یاد بگیریم، و آن وقت كاری كنیم كه هیچ بچه ای مثل بچگی های ما حسرت نخورد. دختر مهربان دانشكده، یعنی دلت تنگ نمی شود برای ما و باقی بچه ها؟ تو كه آن همه مهربان بودی، تو كه وقتی راه می رفتی در و دیوار دانشكده هم سلامت می گفتند، واقعا ما را تنها گذاشتی؟ یعنی دیگر به دیدن مان نخواهی آمد، دیگر تند و یكنفس برایمان صحبت نخواهی كرد، طوری كه اصلا نفهمیم چه می گویی؟ دیگر پشت تلفن یك ساعت برای من شعر نخواهی خواند، شعر نخواهی گفت؟ حتی هیجان زده و احساساتی هم نخواهی شد؟ میترا، چطور باور كنم این همه نبودنت را؟
میترا، تك درخت سبز، روزهای دانشگاه یادت هست؟ پرواز، “عاشقانه های بی مخاطب” ، “تك درخت”ها، همه روزهای سرشارمان را فراموش كردی؟ چطور دلت آمد مایی را كه عاشق شعرها و نوشته هایت بودیم بگذاری و بروی؟ یادت هست آن روزی كه نوشته هایت در جشنواره نشریات دانشجویی مقام اول را كسب كردند؟ چقدر خوشحال بودی، بودیم…
یك سال درس خواندی تا ارشد قبول شدی. ارشد نرم افزار قبول شدن كار ساده ای نیست. دو به شك بودی بین علم و صنعت و تربیت مدرس، كاش تربیت مدرس رفته بودی میترا… اوایل چقدر دلتنگ بودی و باور نمی كردی كه عادت خواهی كرد به تهران، با همه شلوغی اش. كم كم اما داشت… فرصتش را به تو نداد راننده كامیونی كه نمی دید…
میترا می شود برگردی؟ برگرد تا امكان جبران داشته باشم، جبران همه كرده ها و نكرده ها، جبران تمام لحظات از دست رفته. لااقل خبری بده و بگو بی درد رفتی و آرام… میترا تمام جانم آتش گرفته، داغدارم، می فهمی؟ داغ خورشید بر دلم مانده دختر…
«هنوز هم که هنوز است رویا می کنم زندگی را…
همه چیز عوض شده. مثل همه چیز! آدم ها هم از کنارم رفته اند. شاید تنهایم، غریب تر از همیشه. راه می روم. خیابان های پائیز را رنگ می کنم. نفس می کشم. باد را میان پیشانی نگاه هایم می جنبانم. پلک هایم را روی هم می گذارم و بعد… انگار چقدر حرف دارم برای شنیده نشدن! واژه نیست که حرف هایم می ماند. گوشی هم نیست -دور زمانی آدم ها، فقط واژه هایی را ساختند که تاب شنیدنشان را داشته باشند. و همین یعنی دردی که هیچ وقت برای من تمام نمی شود…-
مهم نیست که چقدر یا چه پاسی از شب گذشته. شب و روز عین هم اند! همه اش انتظار. انتظار لحظه ی بعد که در پس یکی دیگر بیاید و بگذرد. تا زندگی بگذرد. تا من بگذرم…
کنار پنجره که می روم، سکوت یک شب بی نهایت پائیزی مسحورم می کند به سمت آسمان. آه نه! باز یادت رفت؟! هوای پائیز مدت هاست سرد شده دختر! مواظب باش این دست ها سرما نخورند -و ذهنت که انجماد رویاهاست…- که کاغذ بی نوشته عمرت را سر می دهد… - پنجره را باز نکرده، توی چشم هایم می بندم.
چای می ریزم. لیوان چای را توی دست هایم می چرخانم -گرمایش مثل خوابی که ندارم (!) دلچسب است و خواستنی-. می نشینم تا فکر کنم؛ هر چند بی نشستن هم، این کار را کرده ام. در واقع تمام لحظه های زندگی ام را اندیشیده ام. اندیشه هایی پست، آرزوهایی راکد، و تصوراتی موهوم… رویاهایی که کابوسشان را هر روز دیده ام.
لبخند… عجب خاطری بود که خاطره ساخت و رفت. و چه خوب رفت! -بی جنگل شدن- و من چه سخت ماندم! -تک درختانه!- رفتنی من بودم، ماندنی من شدم. قصه ی عجیبی نیست… نمی دانم چه مدتی ست، شبیه سال ها، که هنوز پا برجام. تک درختی که می گویند شجاع است، صبور است، و گاهی مهربان! و می شنود! افسوس که رهگذرهای بهار و تابستان، درخت را فقط برای سایه ای که پناهشان از خورشید باشد می خواستند -عجب! که خورشید ماندگارترین کس بود برای من…-. پائیز اما، یعنی تنها باش! زمستان یعنی تنها بمیر! و تک درخت یعنی حتی در نرفتن و اینچنین دل فرسا ماندگاری ات، توانی ست برای زیستن، در پناه فقط آسمان. و در بیرونِ همه ی حرف هایی که قِل می خورند و می افتند توی خودت!
امشب چقدر دلم می خواهد گریه کنم، مست شوم. دست هایم را روی صورتم می گذارم: چه سرد است؛ دست هایم ولی هنوز گرمند تا سفیدی هر کاغذی را به معلقی میان ماندن و نماندن بکشانند. که بی این، من هم سرد می شوم، یخ می زنم، و فراموش می شوم. درد عجیبی ست درد بودن، درد ماندن، درد ننوشتن، و درد نخواندن. شاید همه ی این ها یعنی درد زندگی و زندگی هم یعنی درد؛ شبیه لحظه ی تولد. شیرینی اش را نمی دانم که به مرگ می ماند یا نه! بگذریم. مثل همه ی قلب هایی که همیشه از کنار اشک هاشان گذشته ایم. مثل کسی که گفت “دوستت ندارم!”. مثل کسی که فکر کرد محبت، نیتی شوم دارد! مثل همه ی دوست هایی که هیچ وقت نداشته ایم. باز بگذریم؟ چگونه؟ از غربتی که می گذری و تمام نمی شود… از عشقی که هرگز به آن نخندیدیم و همیشه بهمان خندیدند. از نگاهی که نمی بینیمش. از کسی که نخواستیمش. یا از همین خورشیدی که صمیمی تر از ماه، بالای سر تنهایی تک درخت بوده و هست.
هنوز سرد است. هنوز این دیوار آجری بلند -که مرا یاد کابوس هایم می اندازد- تاریکی انداخته توی همه ی اتاقم؛ و توی همه ی نوشته هام. دست هایم هم دارند سرد می شوند. کاغد تمام می شود. چشم ها بسته می شوند؛ تا یک بار دیگر بروم به سمت برهوت فراموشی… خورشید که پشت ابرها برود، تک درخت که دل اش میان تنهایی اش بگیرد، رهگذری که نباشد حتی برای نشنیدن و ندیدن و حتی خودخواهی هاش، و بارانی که از این همه ابر نبارد… و کاغذهای پر از حرف هایی که خاک خورد و پوسید و کسی نخواندشان…
شاید دیگر مجالی نیست برای ریشه دواندن در این دیار بی خورشید مانده. و پوسیدن. چشم هایم را که می بندم هیچ تصویری برایم رویا نمی شود جز دریایی که شبیه آرامش من است! پنهان! آخرین نگاهی که بهم لبخند زد یادم می افتد و … لبخند احمقانه ای می زنم. از همان ها که آن همه معنی پوچ داشت. کمی از خودم بدم می آید. ولی انگار دیر است. برمی خیزم! بی بهانه می روم، تا بهانه بیابم. لحظه های دراز و گذشتن های کوتاه را سپری کرده ام و هنوز سرگردان ترین پائیزی این غربتم. اینجا صمیمیت هیچ لبخندی به من زندگی نداده است. تصویر آن جنگل را -که برایم هیچگاه تعریف نشد!- پاره می کنم… گاهی برای آنچه که باید باشی، باید به همه ی احساست پشت کنی… همین که آخرین ستاره، رمقش را در برابر خورشید از دست داد، تک درخت را توی چمدان خالی ام می گذارم. همه ی درهایی که یک روز برای باز کردنشان خستگی کشیده بودم، می بندم و خسته تر از همیشه راه می افتم. ولی باور دارم که هیچ دری درست نبوده.
هنوز باد می وزد. هنوز خورشید نیست. هنوز برگ ها خشکند و می شکنند. و هنوز من باغبان ناشی تنهایی تک درختی هستم که -هنوز!- زنده است.
باید رفت.
باید بروم.
ابتدای راه، پائیز هم در آغازی ست برای این شهر و این آدم ها، و این راه. آرام قدم می گذارم، انگار باز هم دارم فکر می کنم، نه به برگشتن، نه به “لبخند”، شاید به کودکی هام، و کابوس های پر از هراسم، که حالا پشت سر می گذارمشان…
روبرویم جاده است. و تنهایی. و پائیز. و آن همه درخت!
و من… شبیه آخرین تک درخت می شوم…»*
* تك درخت/ نوشته میترا رضائی
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (26)میترا، دختر خورشید
نوشته اند خونت روی زمین بوده ساعت ها. راننده كامیون كور بوده بی گمان. مادرت هنوز نمی داند. خواهرانت هم همین طور. میترا توی بازار بودیم. مرضیه زنگ زد. باور نكردم. گفتم شایعه احمقانه ایست. تا عصر باور نكردم. سعیده آمد خانه تان. آنجا كسی خبر نداشت. میترا كسی باور نكرده بود. وحید می گوید اتفاقی برایت نمی افتد چون دوستت دارد، چون مهربانی. میترا دارم از گریه خفه می شوم. كجا رفتی این قدر ناگهان؟ با این همه آرزوی نرسیده كجا رفتی؟ نمی توانم به وحید بگویم. دیوانه خواهد شد. فرشید هم همینطور. محمد و سالار و اویس هم. یاسر الان از من پرسید. شده ام جغد شوم. یادت هست یك ساعت پشت تلفن برای هم شعر می خواندیم؟ چه فكر و خیال هایی داشتی، چقدر قشنگ می نوشتی. تك درختت، عاشقانه های بی مخاطبت… همه بچه های دانشكده فنی یادشان هست هنوز. میترا قرار بود زود ارشدت را بگیری و بروی سر كار. قرار بود هردوتایمان بالاخره پولدار شویم تا هر كتابی دلمان خواست بخریم و هرجا دلمان خواست برویم. میترا بمیرم برایت، بمیرم برای زود رفتنت. میترا، دخترك كوچكم، خواهش می كنم برگرد. قسم می خورم دیگر هرگز دعوا نكنیم. قسم می خورم دختر خوبی باشم. میترا دیگر نمی گذارم حرص بخوری. نمی گذارم نگران پیروزی باشی، نمی گذارم غصه هیچ چیز این دنیا را بخوری. میترا، باور كن از پس همه امتحاناتت برمی آیی، میترا… لااقل به من بگو درد نداشت، لااقل خبری بده از آرام رفتنت. میترا، دخترك حساس من، دیگر هیچ چیزی را نمی توانم جبران كنم. هیچ لحظه ای، هیچ امكانی برایم نمانده، ببخش به خاطر كرده ها و نكرده هایم… داغدار شدیم، تا ابد…
پ.ن: میترا را یك خبر ساده از ما گرفت. راننده كامیونی بی احتیاط دختر دانشجویی را در دانشگاه علم و صنعت زیر گرفت.
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (13)دلداری های پیش پا افتاده مخاطبی كه دوستش می دارم
نه آمدن، دلبخواه ماست
نه رفتن، آوازی كه به اختیار.
دنبال دردسر نگرد
همه چیز درست خواهد شد،
بالاخره انعكاس چاقو را فراموش خواهیم كرد
بالاخره مرغ سحر نیز با ما به میكده خواهد خواند
بالاخره ما هم روزی
به دلخواه خود زندگی خواهیم كرد…
سید علی صالحی
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)كمی هم عشق
پیش تو هیچ چیزی فقط یك رویا نیست، واقعیت آینده است.
پ.ن1: مجبور شدم چندتا از پست هایم را حذف كنم. اگر برگرداندن دوباره بعضی هایشان برای دوستان فیدخوان مشكل ایجاد كرده، معذرت می خواهم.
پ.ن2: ماجرا، هميشه ماجرای زبان سرخ و سر سبز است…
Filed under برای تو | Comment (0)باید…
دلم می خواهد چیزی خلق كنم. تمام وجودم، روح و جانم، به دنبال آفرینش چیزی است كه نمی دانم چیست. بی قرارم، آشفته و حساسم. زود خشم می گیرم و غمگین می شوم. چیزی باید باشد، چیزی باید اتفاق بیافتد…
باید نقاشی می بودم در اوج مهارت و پرده ای می كشیدم از زندگی سرشار از همه زشتی ها و زیبایی هایش؛ بوته گلی كوچك در گوشه، آغوش پر مهر مادر، بوسه ای بر دهان معشوق، خون، مردم توی خیابان ها و خشونت دست ها.
باید نویسنده ای می بودم صاحب قلم تا رمانی بنویسم كه قصه ای بگوید بلند، به بلندی روزها و شب های ما. قصه ای آن چنان سبك كه بر زبان ها بماند و آن چنان سنگین كه از دل ها نرود.
باید موسیقی دانی صاحب سبك می بودم تا سمفونی ای بسازم كه روایتگر ما باشد آن چنان كه هست، آن چنان كه با شنیدنش از پس صدها سال با خنده هایمان بخندند، دلهره هایمان به اضطراب شان بیاندازد و زخم هایمان اشك هایشان را جاری كند.
باید عكاسی می بودم برای ثبت لحظه لحظه هر آنچه می گذرد یا فیلمسازی برای به تصویر كشیدن گوشه گوشه اش. باید خالقی می بودم در این روزها، چیزی خلق می كردم در خور، باید…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (2)كلمات
كلمات تنها دارایی های من اند.
فیلم ها و تصاویر با همه شكوه شان، با آن همه نماد و استعاره كه ریخته در جان شان، هرگز به تمامی مال من نشدند. باید به سراغ كلمات بروم تا درباره شان برایم حرف بزنند، برایم تعریف شان كنند و توضیح شان بدهند. كلمات رمزگشایان عالم تصویرند برای من.
آهنگ ها و الحانی كه جاری می شوند بر روان نیز، با آن همه احساس كه موج می زند در نت به نت شان، آن ها هم مال من نیستند. آن ها كه گاه زیبارویانی متفرعن اند كه نمی شود دوست شان داشت و تنگ در آغوش شان گرفت، و گاه كودكانی بازیگوش كه نمی شود پا به پایشان دوید و گاه… هرچه هست بسیار می شود كه همدم و همراه آدم نشوند.
اما حالا و در این روزها، كلمات، این یاران همیشگی، انگار كه دیگر خسته شده باشند. آن ها كه از كودكیم با من بوده اند دیگر پناهم نمی دهند، همراهم نمی آیند. آن ها كه در خردسالی به زور زمزمه شان در گوشم غذا می خوردم یا می خوابیدم، آن ها كه با خواندن شان بزرگ شدم و قد كشیدم، دنیا را شناختم و غم هایم را فراموش كردم، آن ها كه در میان شان دنیای شخصی خودم را ساختم… آری، همه آن ها، این روزها خسته اند. به سراغ هركدام شان می روم می بینم كه از نفس افتاده. دست به سوی هركدام شان دراز می كنم می بینم خود زخم خورده است. كلمات نیز مانند ما آدم ها بهت زده و زخم خورده اند، كلمات نیز مانند ما بی پناه و حیرانند. من باور نمی كنم كه بدانند چه درد و غمی می ریزند به جانم، به جان مان…
و كی می شود كه شما كلمات مهربان و نازنین من، نجات بیابید دوباره، و كی می شود كه باز من بتوانم به آغوش شما پناه بیاورم، كی…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (7)سخت ترین كار دنیا!
وقتی برای یك هدف كار می كنی نه یك فرد، روزهایی سخت در پیش داری، خیلی سخت!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)