<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.3.1" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>فراتر از بودن</title>
	<link>http://faratarazbodan.4soogh.com</link>
	<description>انسان دشواری وظیفه است، دشواری گذشتن از آنچه كه هست، دشواری فرارفتن از بودن محض</description>
	<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 01:22:17 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.3.1</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>در به در</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/190</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/190#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 01:22:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/190</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
دانشكده پیر ما تخلیه شد! یاسر تلفنی كه تعریف می كرد، از حس غریبی اش گفت و از غمش. راست می گفت، خاطراتمان در آن دانشكده پیر برای همیشه دفن شدند. دانشكده پیری كه با در و دیوارش، حتی با نیمكت های خسته و شكسته توی محوطه اش خاطره داشتم. دیگر هیچ كس نخواهد فهمید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">دانشكده پیر ما تخلیه شد! یاسر تلفنی كه تعریف می كرد، از حس غریبی اش گفت و از غمش. راست می گفت، خاطراتمان در آن دانشكده پیر برای همیشه دفن شدند. دانشكده پیری كه با در و دیوارش، حتی با نیمكت های خسته و شكسته توی محوطه اش خاطره داشتم. دیگر هیچ كس نخواهد فهمید نشستن روی نیمكت آن سوی پرچین آن هم از صبح تا عصر چه طعمی دارد، دیگر راهروها از صدای خنده های ما پر نخواهد شد و هیچ كلاسی را قرق نخواهیم كرد برای با هم بودن هایمان&#8230; خاطرات چهار ساله ام در به در شدند&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/190/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دانایی</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/189</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/189#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 19:49:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/189</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
وقتی زنی نتواند به ندای قلبش اطمینان كند آنگاه دیگر خیلی چیزها را نمی داند&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">وقتی زنی نتواند به ندای قلبش اطمینان كند آنگاه دیگر خیلی چیزها را نمی داند&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/189/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ترس</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/188</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/188#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 05:15:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/188</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
گاهی حسرت آدم های بی خاطره را می خورم. همان هایی كه می توانند با خیال راحت هر آهنگی را گوش بدهند. هر غذایی را بخورند. هر فیلمی را ببینند. هر پارك و كافی شاپی را بروند. هر خیابانی را پیاده گز كنند. هر شعری را بخوانند و هر كتابی را دست بگیرند&#8230; می ترسم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">گاهی حسرت آدم های بی خاطره را می خورم. همان هایی كه می توانند با خیال راحت هر آهنگی را گوش بدهند. هر غذایی را بخورند. هر فیلمی را ببینند. هر پارك و كافی شاپی را بروند. هر خیابانی را پیاده گز كنند. هر شعری را بخوانند و هر كتابی را دست بگیرند&#8230; می ترسم از روزی كه تنها بمانم در شهری كه هیچ جا و چیز بی خاطره ای برایم نمانده&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/188/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یك دعا!</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/187</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/187#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 19:34:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/187</guid>
		<description><![CDATA[خدای عزیز خودت می دونی كه اگه من از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9 هم كار كنم شكایتی نمی كنم. اما كارش باید كار باشه! پس لطف كن و این كار ما رو جور كن تا ما همچنان به پرواز خودمون ادامه بدیم و منم بتونم به قولم عمل كنم. بتونم عادت نكنم! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">خدای عزیز خودت می دونی كه اگه من از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9 هم كار كنم شكایتی نمی كنم. اما كارش باید كار باشه! پس لطف كن و این كار ما رو جور كن تا ما همچنان به پرواز خودمون ادامه بدیم و منم بتونم به قولم عمل كنم. بتونم عادت نكنم! عادت نكنم به دروغ و ریا. عادت نكنم به قانون جنگل، به سر هم كلاه گذاشتن، به زرنگ بازی و&#8230;</p>
<p align="justify">پس خدای عزیز لطفا درخواست منو در اولویت قرار بده، ممنونم!</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">پ.ن: انگار لازم به توضیح شد كه منظور از كار ذكر شده در متن بالا مثلا كار در یك اداره یا&#8230; نبوده، بلكه كاری است از جنسی متفاوت و برای هدفی متفاوت. كاری برای ادامه پرواز&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/187/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>2</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/186</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/186#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 20:10:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/186</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
توی سرویس، اولین ردیف سمت راست، كنار پنجره نشسته ام. می رسیم به ایستگاه بعد، با یك جعبه شیرینی در دستت ایستاده ای منتظر سرویس، مرا كه می بینی می خندی. دست تكان می دهم. دختر بغل دستی ام غریب نگاهم می كند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">توی سرویس، اولین ردیف سمت راست، كنار پنجره نشسته ام. می رسیم به ایستگاه بعد، با یك جعبه شیرینی در دستت ایستاده ای منتظر سرویس، مرا كه می بینی می خندی. دست تكان می دهم. دختر بغل دستی ام غریب نگاهم می كند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/186/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>1</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/185</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/185#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 19:43:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/185</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
تو می روی توی مغازه، من منتظرت می مانم. هرچند دقیقه یك بار برمی گردی و نگاه می كنی ببینی هستم، چه می كنم و&#8230; بار آخر چشم هایت می خندند. چشم های من هم می خندند. زنی كه از كنارم می گذرد با تنفر نگاهم می كند.
&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">تو می روی توی مغازه، من منتظرت می مانم. هرچند دقیقه یك بار برمی گردی و نگاه می كنی ببینی هستم، چه می كنم و&#8230; بار آخر چشم هایت می خندند. چشم های من هم می خندند. زنی كه از كنارم می گذرد با تنفر نگاهم می كند.</p>
<p align="justify">&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/185/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/184</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/184#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 18:54:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/184</guid>
		<description><![CDATA[ 
ممكن است از یك گفتگوی طولانی چیزی یادم نماند- حالا هر چقدر مهم و شیرین- اما به خوبی به یاد داشته باشم اولین باری كه به من زنگ زد- بدون اینكه كاری داشته باشد- چقدر خندیدیم بی دلیل، دقیقا بعد از هر جمله. و یادم باشد چه لذتی می بردیم از این همه نزدیكی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>ممكن است از یك گفتگوی طولانی چیزی یادم نماند- حالا هر چقدر مهم و شیرین- اما به خوبی به یاد داشته باشم اولین باری كه به من زنگ زد- بدون اینكه كاری داشته باشد- چقدر خندیدیم بی دلیل، دقیقا بعد از هر جمله. و یادم باشد چه لذتی می بردیم از این همه نزدیكی و اعتماد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/184/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>روزانه نویسی</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/183</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/183#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 20:08:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/183</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
پیش نوشت: می خواهم امتحانش كنم، همین روزانه نویسی را می گویم! تصویر بسازم، یك تكه از یك قصه را تعریف كنم یا احساسم را بنویسم! احتمالا لذت بخش خواهد بود.
&#160;
- تو تا ابد شلوغ من می مونی! می مونی؟
- فكر كنم همیشه شلوغ و دیوونه و خل و اینا بمونم! هی، فكر كنم من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">پیش نوشت: می خواهم امتحانش كنم، همین روزانه نویسی را می گویم! تصویر بسازم، یك تكه از یك قصه را تعریف كنم یا احساسم را بنویسم! احتمالا لذت بخش خواهد بود.</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">- تو تا ابد شلوغ من می مونی! می مونی؟</p>
<p align="justify">- فكر كنم همیشه شلوغ و دیوونه و خل و اینا بمونم! هی، فكر كنم من از رو بُرو نیستم!</p>
<p align="justify">- نبایدم باشی، تو زندگی رو از رو می بری بالاخره!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/183/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دوست تان دارم!</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/182</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/182#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 12:17:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/182</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
دیشب بین كتاب ها، جعبه ها و بسته هایی خوابیدم كه همگی سرشار از دوست داشتن بودند. دیروز در هوایی نفس كشیدم كه سرشار از دوست داشتن بود. دیروز خندیدم، گریستم، خیس شدم توی رودخانه، حرص خوردم، خجالت كشیدم، شوخی كردم، بازی كردم، دویدم، نشستم، حرف زدم، شعر خواندم، ایستادم، دست زدم، هیجان زده شدم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">دیشب بین كتاب ها، جعبه ها و بسته هایی خوابیدم كه همگی سرشار از دوست داشتن بودند. دیروز در هوایی نفس كشیدم كه سرشار از دوست داشتن بود. دیروز خندیدم، گریستم، خیس شدم توی رودخانه، حرص خوردم، خجالت كشیدم، شوخی كردم، بازی كردم، دویدم، نشستم، حرف زدم، شعر خواندم، ایستادم، دست زدم، هیجان زده شدم، غمگین شدم&#8230; دیروز من غوطه ور بودم در دریایی از احساسات. دیروز را به تمامی زیستم&#8230; و با وجود تمام دلتنگی ها خوشبختم كه این چنین دلتنگم، كه این چنین دوستانی دارم كه دلتنگ شان هستم. كه دوستانی دارم كه اشتباهاتم را می بخشایند بر من و دوستم دارند همچنان، دوستانی كه كاستی هایم را نادیده می گیرند و قوت هایم را بزرگ می بینند. در میان تمام مصائبی كه احاطه ام كرده اند خوشبختم كه دوست دارم و دوستم دارند&#8230;</p>
<p align="justify">اشك هایم تمام صورتم را خیس كرده اند، راستش دیگر نمی توانم بنویسم، من نمی توانم این همه دوست داشتن را در قالب كلمات بگنجانم&#8230; دوست تان دارم، همین!</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">پ.ن1: دیروز تولدم بود!</p>
<p align="justify">پ.ن2: تولدم تا امشب ادامه داشت! تازه عروس و داماد سورپرایزم كردن!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/182/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تنبلی مفرط!!</title>
		<link>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/181</link>
		<comments>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/181#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 09:41:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>faratarazbodan</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[كمی با خودم، كمی با شما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/181</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
من دچار بیماری تنبلی مفرط در نوشتن شده ام! بدتر اینكه جدی خوانی هایم هم تقریبا تعطیل شده اند و بیشتر رمان و شعر می خوانم. خوب همه اینها یعنی باید چاره ای كرد! من هم دنبالش می گشتم كه خوشبختانه چاره خودش پیدایش شد!
آماتورهای قدیمی سعی می كنند باز دور هم جمع شوند، امیدوارم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">من دچار بیماری تنبلی مفرط در نوشتن شده ام! بدتر اینكه جدی خوانی هایم هم تقریبا تعطیل شده اند و بیشتر رمان و شعر می خوانم. خوب همه اینها یعنی باید چاره ای كرد! من هم دنبالش می گشتم كه خوشبختانه چاره خودش پیدایش شد!</p>
<p align="justify"><a href="http://amateurs.blogsky.com/">آماتورهای قدیمی</a> سعی می كنند باز دور هم جمع شوند، امیدوارم این مرتبه با ایده جدید بتوانند/بتوانیم دور هم بمانیم!</p>
<p align="justify">از همه كسانی كه دلشان می خواهد داستان بنویسند و بخوانند، نقد كنند و نقد شوند، بازی كنند و مهم تر از همه بیماری تنبلی مفرط خود را درمان كنند، دعوت می كنم به <a href="http://dastangah.blogfa.com/">داستانگاه</a> بیایند، مهمان من!!!</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">پ.ن1: وقتی به آماتورها سر می زنید كامنت ها را از دست ندهید!</p>
<p align="justify">پ.ن2: داستان بیچاره من هم ماند در آرشیوم! و من به این نتیجه رسیدم كه یك داستان می تواند بلاهایی سر آدم بیاورد كه آن سرش ناپیدا! باور ندارید داستانی كمی عجیب مثلا درباره عشق، مرگ، جنایت&#8230; بنویسید(ترجیحا با راوی اول شخص!) و بعد عكس العمل ها را تماشا كنید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://faratarazbodan.4soogh.com/archives/181/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
